|
تن تو کوه دماوند است ، با غرورش تا عرش ، دشنه ی دژخیمان نتواند هرگز ، کاری افتد از پشت ، تن تو دنیای از چشم است ، تن تو جنگل بیداریهاست ، همچنان پابرجا ، که قیامت ، ندارت قدرت ، خواب را خاک کند در چشمت ، تن تو آن حرف نایاب است ، کز زبان یعقوب ، پسر جنگل عیاری ها ، در مصاف نان و تیغه ی شمشیر ، میان سبز ، خیمه می بست برای شفق فرداها ... تن تو یک شهر شمع آجین ، که گل زخمش ، نه که شادی بخش دست آن همسایه است ، که برای پسرش جشنی برپا دارد ، گل زخم تو ، ویرانگر این شادیهاست ... ، تن تو سلسله ی البرز است ، اولین برف سال ، بر دو کوه پلکت ، خواب یک رود ویرانگر را می بیند ، در بهار هر سال ، دشنه دژخیمان نتواند هرگز ، کاری افتد از پشت ، تن تو ، دنیایی از چشم است . خسرو گلسرخی
تهيه شده توسط
رضا باقری طولابی
در تاريخ
شنبه ۲۸ آذر ۸۸ ساعت ۰۴:۳۵ |
نظرات (0)
|